تبلیغات
اعجاز حقیقی خداوند - داستان معراج - قسمت دوم
    خوراک | RSS
 خوراک وب

    فهرست | MENU

    پیوندهای ما

    ابر برچسب ها

.:: به پایگاه اینترنتی اعجاز حقیقی خداوند خوش آمدید ::.

امروز: 




     داستان معراج - قسمت دوم
شنبه 6 اسفند 1390  بسم الله الرحمن الرحیم  دسته بندی : داستانها  نظر دهید!

 سوار بر براق به سوی ناشناخته ها

 وقتی نخستین نگاه رسول خدا بر آثار و آیات قدرت الهی افتاد، از جبرئیل پرسید:

- این چیست؟

جبرئیل پاسخ داد:

- نشانه ای از نشانه های بی شمار قدرت و عظمت پروردگارت.

نشانه ها و آیات قدرت و عظمت الهی، یکی پس از دیگری و پیاپی، برابر نگاه پیامبر ظاهر می شدند و جبرئیل درباره آنها توضیح می داد.

راه کمی پیموده شده بود؛ راهی که در مقابل آن سیر و معراج شبانه، اندک می نمایاند و در همان هنگام، صدایی شنیده شد که انگار فقط به گوش پیامبر رسید:

- ای محمد!

صدا از سمت راست آمده بود. اما رسول خدا چنان جذب تماشای آیات خدایی بود که هیچ اعتنایی نکرد.

زمانی بسیار کوتاه گذشت؛ به اندازه ای که انسان صدایی را بشنود و از آن بگذرد و برای بار دوم، رسول خدا صدایی دیگر را شنید:

- ای محمد!

این بار، صدا از جانب چپ شنیده شد. اما پیامبر به او هم جواب ندارد. حتی نگاه خویش را ذره ای نیز منحرف نساخت.

براق سوار خود را کمی پیش تر برده بود که ناگهان زنی در مقابل راه پیامبر ظاهر شد.

زن، دست و ساعد را برهنه ساخته بود و با جواهر و زینت هایی بسیار زیبا و وسوسه انگیز، خود را آراسته بود.

 

در همان یک لحظه ی کوتاه که نگاه پیامبر بر اوافتاد، زن زبان گشود:

- ای محمد! به من نگاه کن تا با تو سخن بگویم.

پیامبر، نگاه خویش از او برگرفت و فاصله اش با آن زن، زیاد و زیادتر شد.

براق نیز، جهید و جلوتر رفت؛ جهشی که با مقیاس اندازه های انسانی در این عالم، فاصله اش به اندازه ی شرق و غرب دنیا را در نوردید.

صدای بعد، صدایی هولناک بود که به گوش پیامبر رسید و چهره ی او از شنیدن این صدا در هم شد. ناراحتی پیامبر در این هنگام به اندازه ای زیاد بود که جبرئیل هم آن را دانست.

لحظه ای بعد، جبرئیل به براق فرمان داد:

- فرود بیا.

براق که از زمین فاصله ای طولانی گرفته بود، به سمت پایین، سر خم کرد و مسافتی را که بالا رفته بود، به یک جهش پیمود و بر زمین نشست.

پیامبر از پشت براق پایین آمد و قدم بر زمین گذاشت و جبرئیل به او گفت:

- ای محمد! نماز بخوان.

پیامبر به نماز مشغول شد و حمد و ستایش پروردگار را به جا آورد.

نماز که تمام شد، جبرئیل از پیامبر پرسید:

- هیچ می دانی اینجا که نماز خواندی، کجا بود؟

پیامبر پاسخ داد:

- نمی دانم.

جبرئیل گفت:

- اینجا طور سینا است.

پیامبر با شنیدن نام آن مکان، در لحظه ای بسیار کوتاه، خیلی چیزها را به یاد آورد:

موسی از خدا خواسته بود تا کتابی بر او نازل شود که راهنمای بنی اسرائیل در دنیا و آخرت باشد.

و خداوند به موسی گفته بود: «سی روز روزه بدار و خود را پاکیزه کن.»

موسی چنین کرده بود و خداوند فرمان داده بود: «به وعده گاه بیا.»

وعده گاه کجا بود؟

طور سینا؛ بیابانی مقدس.

در همین بیابان، الواحی مقدّس به موسی ارزانی شد و خداوند با او تکلّم کرده و سخن گفته بود.

در همین بیابان عده ای از علما و بزرگان بنی اسرائیل که همراه موسی آمده بودند، از او درخواست عجیبی کردند: «یا موسی! از خدا بخواه که خودش را به تو نشان بدهد. وقتی او را دیدی، برای ما توصیف کن که چه شکلی بود!»



 

موسی که قوم لجوج و بهانه گیر بنی اسرائیل را به خوبی می شناخت، درخواست آنها را به پروردگار عرض کرد. اما پاسخ شنید: «هرگز من را نخواهی دید. حتی کوههای سخت و سنگین نیز، لحظه ای طاقت ندارند تا جلوه ای کوچک از تجلّی من را تاب آورند.»

بعد، پروردگار به موسی خطاب کرده بود که به کوهی عظیم نگاه کند.

به محض آنکه موسی به آن کوه نگاه کرده بود، کوه عظیم و سر به فلک کشیده، منفجر شده و ذرات غبار آلودش، به آسمان رفته بود.

موسی نیز، به هراس آن همه عظمت، از هوش رفته بود.

اکنون، پیامبر اسلام در همین سرزمین مقدس ایستاده بود.

جبرئیل پس از گذشت زمان کوتاهی، آماده ی حرکت شد و پیامبر، بار دیگر بر براق نشست و زمانی که اندازه و مقدارش حتی بر خود او نیز مشخص نبود، به منطقه ای دیگر از زمین رسید.

رسول خدا بار دیگر از براق پیاده شد و در آن مکان نیز نماز گزارد و جبرئیل از او پرسید:

- این مکان را می شناسی؟

پیامبر پاسخ داد:

- نمی شناسم.

جبرئیل گفت:

- اینجا بیتِ لحم است.

بیت لحم؛ سرزمینی مقدس؛ جایی که عیسی بن مریم در آنجا به دنیا آمده بود.

اما سرزمین مقدس بیت لحم نیز، جای درنگ بیشتر از آن نداشت. وقت تنگ بود و فرصت ماندن، اندک.

آن شب؛ باید بسیاری از مناظر به تماشای پیامبر در آید و مکانهای مقدس دیگر به قدم مبارک رسول خدا، تبرک گیرد.

مکان دیگری که براق در آن فرود آمد، بیت المقدس نام داشت. در آن مکان، حلقه ای به یکی از ستونهای ورودی وصل بود که انبیای گذشته، مرکب خود را به آن می بستند و وارد خانه ی مقدس می شدند. جبرئیل که آن حلقه را می شناخت، پیامبر را به همان سو راهنمایی کرد.

رسول خدا، براق را به آن حلقه بست و همراه جبرئیل پا به آن مکان مقدس گذارد.

در آن میانه ی شب، بیت المقدس خلوت نبود، و انبوهی از مردم، در آن موج می زدند. اما نه مردم عادی؛ بلکه پیامبران به استقبال رسول خدا در بیت المقدس اجتماع کرده بودند.

جبرئیل به پیامبر خبر داد:

- این گروه کثیر، همگی از پیامبران هستند و باید در همین مکان، نماز جماعت برپا شود.

با شنیدن این خبر، رسول خدا لحظه ای در اندیشه شد:

چه کسی بر این جماعت که همگی برگزیده ی پروردگار بودند و هر یک از آنها، بهترین و برترین مردم روی زمین در عصر خویش به شمار می رفتند، باید امام جماعت شود؟

ابراهیم (ع) که دوست پروردگار بود؟

موسی (ع) که شرف سخن گفتن با پروردگار را همچون نشانه ای درخشان بر سینه داشت؟

یا ...

پیامبر (ص)، شکی نداشت که جبرئیل بر تمامی پیامبران، امامت کرده و جلو می ایستد تا بقیه پشت سرش صف کشند و نماز بگزارند.

اما وقتی صف نماز کاملاً مرتب شد، جبرئیل بازوی رسول خدا را گرفت و او را جلو برد:

- شما باید جلو بایستید.

نماز جماعت پیامبران الهی، به امامت محمد (ص) در بیت المقدس برپا شد.

این، زیباترین و شگرف ترین منظره ی الهی است، که بیت المقدس هرگز به خود ندیده و بعد از آن هم، نخواهد دید.

بعد از پایان نماز، سینی نقره ای رنگی را برای پیامبر آوردند که درون آن سه ظرف قرار داشت:

ظرفی لبالب از آب؛

ظرفی پر از شراب؛

و در ظرف سوم، شیر دیده می شد.

هر سه ظرف را بر پیامبر عرضه داشتند تا هر کدام را که مایل باشد، برگیرد.

رسول خدا، بی تأمل و بدون درنگ ظرف شیر را برداشت و از آن آشامید.

و در همان لحظه، ندایی غیبی به گوش رسید:

- اگر آب را می گرفت، خودش و امتش همگی غرق می شدند؛ اگر شراب را می نوشید، خودش و امتش همگی گمراه می شدند؛ اما با نوشیدن شیر، خودش هدایت شده و امتش نیز هدایت خواهند شد.

بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش، جبرئیل از پیامبر پرسید:

- آنچه در مسیر راه دیدی و از آنها نپرسیدی، چه بوده است؟

رسول خدا گفت:

- صدایی شنیدم که از سمت راست، من را به اسم خواند.

- آیا جوابی به او دادی؟

- نه، و به سویش هیچ توجهی نکردم.

جبرئیل گفت:

- آن صدا، از سوی کسی بود که دین یهود را تبلیغ می کرد. اگر جوابش را می دادی، امتّت بعد از تو، به یهود می گرایید.

سپس، جبرئیل پرسید:

- دیگر چه دیدی؟

پیامبر پاسخ داد:

- صدایی از طرف چپ، من را به اسم خواند که به او نیز جوابی ندادم و توجه نکردم.

جبرئیل گفت:

- او منادی مسیحیت بود. اگر به او جواب می دادی، امتت بعد از تو، مسیحی می شد.

جبرئیل بعد از فاش ساختن این راز، پرسید:

- آیا کسی را در مقابل راه خویش دیدی؟

پیامبر پاسخ داد:

- زنی دیدم که بازوان خود را برهنه ساخته بود. انگار که تمام زینت و زیور دنیا را به آن زن آویخته بودند که او را زیباتر جلوه دهند. او از من خواست که نگاهش کنم و هم کلامش شوم؛ اما من چنین نکردم.

جبرئیل گفت:

- اگر با او سخن می گفتی، امتت دنیا را بر می گزید و آن را بر آخرت برتری می داد.

پیامبر به جبرئیل گفت:

- و آوازی هول انگیز شنیدم که من را به هراس و وحشتی عظیم گرفتار کرد.

جبرئیل گفت:

- هفتاد سال قبل، سنگی از دهانه ی جهنم به داخل آن پرتاب شده بود. امشب و پس از گذشت هفتاد سال، سنگ به قعر جهنم رسید و آن صدا، به گوش تو خورد*.

بعد از این گفت و گو، جبرئیل به رسول خدا گفت:

- آماده باش تا دوباره از زمین جدا شویم.

 

-------------

* : اصحاب رسول خدا می گویند که او بعد از سفر معراج تا زنده بود کمتر می خندید . وقتی علت را می پرسیدند ، از همان صدای هول انگیز یاد می کرد !



ادامه دارد...



    آرشیو


    جستجو در سایت



    آمار زنده سایت

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :