تبلیغات
اعجاز حقیقی خداوند - داستان معراج– قسمت چهاردهم
    خوراک | RSS
 خوراک وب

    فهرست | MENU

    پیوندهای ما

    ابر برچسب ها

.:: به پایگاه اینترنتی اعجاز حقیقی خداوند خوش آمدید ::.

امروز: 




     داستان معراج– قسمت چهاردهم
چهارشنبه 16 اسفند 1391  بسم الله الرحمن الرحیم  دسته بندی : داستانها  نظر دهید!

بازگویی سفر به مردم

رسول خدا نماز صبح خویش را در مکه خواند و منتظر شد تا مردم از خانه های خودشان بیرون بیایند و خبر مهم او را بشنوند:

- ای مردم! خداوند، دیشب مرا به بیت المقدس برد و آثار انبیا و منزلهای آنها را نشانم داد.

با شنیدن این سخن پیامبر، ابتدا سکوتی بهت انگیز میان مردم پدیدار گردید. سپس، نجواهایی که خشم آلود به نظر می آمد، شنیده شد.

ابوجهل که در قساوت و شقاوت نسبت به پیامبر و عقاید او شهرت بسیاری داشت، با صدای بلند خندید. مشرکان دیگری هم که دورادور ایستاده بودند، خندیدند.

«چه حرفی می زند این محمد! اکنون، فرصت خوبی دست داده است که او را رسوا کنم و درغگویی اش را فاش سازم!»

 

ابوجهل با چنین پندارهایی در دل خویش، رو به مردم کرد و بعد هم به گوشه ی چشم نگاهی تیز بر پیامبر انداخت و گفت:

- محمد! مسجد الاقصی چند ستون داشت؟

قبل از اینکه پیامبر پاسخ دهد، پیرمردی که در میان مشرکان ایستاده بود، جلو آمد و با لحنی نیشدار گفت:

- پسر عبدالله! من بیت المقدس را بارها دیده ام و همه جای آن را به یاد دارم. اکنون، آنجا را توصیف کن. بگو که آنجا چند ستون داشت و از قندیل های آنجا برایم حرف بزن و بگو چند قندیل در آن مکان آویزان کرده بودند؟ راستی بگو تا بدانیم محراب هایش چند تا بود؟

صدای هیجان آلود مشرکان به تأیید سخن پیرمرد بلند شد:

- بگو. زود بگو. اگر بیت المقدس را دیده ای، جواب سؤالهای او را بده.

جبرئیل در همین هنگام برابر پیامبر (ص) ظاهر شد و منظره ی بیت المقدس را در مقابل نگاه او مجسم ساخت.

پیامبر، جواب سؤالهای پیردمرد را داد.

پیرمرد بی مهابا از نگاه خیره آلود و خشمگین ابوجهل و تعدادی دیگر از دشمنان سرسخت پیامبر، پیاپی سر تکان می داد و می گفت:

- درست است؛ درست می گویی.

پیامبر در سکوت بهت آلود مشرکان، تمام آنچه را که در سفر شبانه ی خویش دیده بود، به زبان آورد و شرح داد.

مشرکان که با شنیدن این ماجرا، صبر و طاقت از دست داده بودند، انگار در پیکر خویش مچاله و له شده بودند. بعضی از آنها هم هاج و واج به یکدیگر نگاه می کردند.

عاقبت، «معطم بن عدی» از میان آنها به اعتراض گفت:

- تو چنین می پنداری که در یک شب، دو ماه راه را پیموده ای! من شهادت می دهم که تو از درغگویان هستی.

دوباره، هیاهو و سر و صدا بلند شد و کسی فریاد کشید:

- محمد! از قریش، چه کسی همراه تو بود؟

از قریش؟!

این مردم سبکسر و بی مایه، چه می پندارند؟

چگونه باید به آنها فهمانید که این سفر شبانه، شایستگی خاصی می طلبد، که در خور و شایسته ی هیچ کدام از آنها نیست.

آخرین شاهد بر گفتار پیامبر، مردانی از خود آنها بودند؛ همان کاروانیانی که در راه مکه بودند. اگر آن عده شهادت می دادند، ممکن بود که مشرکان مکه، سخن همفکران خویش را بشنوند!

 



پیامبر به آنها گفت:

- دیشب، در راه مکه به کاروانی از شما مردم برخوردم، که نشانه هایی از این کاروان را می توانم برایتان بازگویم.

مردی لاغر اندام که سیه چرده تر از دیگران بود، پرسید:

- کدام کاروان؟

پیامبر خدا، قبیله ای را که کاروان به آن تعلق داشت، نام برد و گفت:

- آنها امروز هم در راه هستند و فردا صبح، هنگام طلوع خورشید به دروازه ی مکه می رسند.

کسی پرسید:

- چه نشانه ای از آن کاروان داری؟

پیامبر پاسخ داد:

- شتری از آن کاروان گم شده بود و عده ای، دیشب دنبالش می گشتند.

همان مرد گفت:

- گم شدن شتران، واقعه ای است که گهگاه برای هر کاروانی پیش می آید. تو باید نشانه ای دیگر برایمان بگویی.

پیامبر گفت:

- از ظرف آبی که تعلق به آن کاروان داشت، چند جرعه آب نوشیدم و باقیمانده ی آن را بر زمین ریختم و روی ظرف را پوشانیدم. صاحب شتر، وقتی برگشت و کاسه ی خالی آب را دید، بسیار حیرت کرد. شما می توانید درستی این ماجرا را از او بپرسید.

مردی گفت:

- این، فقط یک نشانه است. بگو از کاروان ما چه خبری داری؟

پیامبر، آن مرد را می شناخت و می دانست که متعلق به کدام قبیله است. به او گفت:

- کاروان شما را در تنعیم دیدم.

پس، نشانه هایی از این کاروان و بارهایی را که حمل می کردند، افشا کرد و گفت:

- این کاروان نیز، فردا به مکه وارد می شود.

مردمی که از همان قبیله بودند و تاریخ ورود کاروان به مکه را می دانستند، مبهوت و متحیر به هم نگاه کردند و پیامبر به آنها گفت:

- نشانه ای دقیق تر بدهم؟

هیچ کس سخنی نگفت. پیامبر ادامه داد:

- پیشاپیش کاروان شما، شتری خاکستری رنگ در حرکت خواهد بود که بار سنگینی بر دوش دارد.

رسول خدا در این هنگام، نشانه ای دیگر از آن کاروان را فاش ساخت:

- شتری که متعلق به یکی از کاروانیان است، فرار کرده و دستش شکسته است.

این نشانه ها اگر راست باشند، هیچ شک و شبهه ای در مورد گفتار محمد (ص) نمی توان روا دانست. بیشتر مشرکان، در دل خویش بر درستی این نشانه ها یقین دارند و می دانند که محمد (ص) دروغ نگفته است. اما به بهانه ی بی پایه ی خویش، می گویند:

- باید امروز را صبر کنیم تا کاروانیان فردا به مکه برسند. ما از مردان کاروان، صدق سخن تو را سؤال می کنیم.

دیگر مردان قریش، این گفته را تصدیق کردند و از اطراف پیامبر (ص) پراکنده شدند.

ادامه در قسمت پانزدهم ...



    آرشیو


    جستجو در سایت



    آمار زنده سایت

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :