تبلیغات
اعجاز حقیقی خداوند - داستان معراج– قسمت سیزدهم
    خوراک | RSS
 خوراک وب

    فهرست | MENU

    پیوندهای ما

    ابر برچسب ها

.:: به پایگاه اینترنتی اعجاز حقیقی خداوند خوش آمدید ::.

امروز: 




      داستان معراج– قسمت سیزدهم
چهارشنبه 16 اسفند 1391  بسم الله الرحمن الرحیم  دسته بندی : داستانها  نظر دهید!

بازگشت به خاک

 به صبح، چیزی باقی نمانده بود. مهتاب ملایم و نرم، حریر نازکی بود که بر کوههای اطراف مکه کشیده شده بود.

صحرای پشت کوهها، همچون اقیانوس بی موجِ شن، خنکای سحرگاه را ذره ذره می مکید.

غیر از صدای بره ها و بزغاله هایی که انگار در جست و جوی مادر بودند و آواز خروسها که گُله به گُله، در پاسخ همدیگر می خواندند، هیچ صدایی شنیده نمی شد.

مردم، خواب خواب بودند؛ به خواب رفتگان، چگونه می توانستند بدانند که بر محمد (ص) چه گذشته است و او از کدام سفر می آید.

تنها، سینه ی گشاده ی محمد (ص) بود که می توانست آن همه شگفتی و عظمت را ببیند و تاب آورد.

بیابان پشت مکه، همچون همیشه ی خویش، آدمهایی را در خود داشت. کاروانی که در چند منزلی مکه مانده بود تا به روشنایی روز، راه باقیمانده را پیموده و خودش را دو روز بعد، به مکه برساند.

 
 

پیامبر می دانست که مشرکان کینه جو و لجوج مکه، هیچ گاه ماجرای سفر او را باور نخواهند کرد.

حکایت پیامبر با قوم خودش، حکایتی عجیب و غریب می نمایاند:

هر چند که او امین و راستگو بود؛ به حدّی که هیچ کس از زبانش دروغی نشنیده بود، اما چگونه می توان با آنهایی که در زمین، به اسارت نادانی خویش گرفتار مانده بودند، از سفر آسمانی سخن گفت؟!

پیامبر مأمور بود که از معراج سخن بگوید و قدرت پروردگارش را بیشتر نمایان سازد. شاید که در میان گوش همین مردم، گوشهای شنوایی یافته می شدند.

پیامبر، ناگهان با مشاهده ی کاروانی که در راه مکه بود، به فکر افتاد: «اگر کاروانیان را هوشیار سازم، آنها وقتی که به مکه می رسند، گواه صدق گفتارم خواهند بود.»

چند نفر از اهل کاروان بیدار بودند و بقیه در خواب.

بیدارها در جست و جو بودند و دنبال کسی یا چیزی می گشتند.

دنبال چی؟

شتری گم شده بود و مردها در شکاف دره ها دنبالش می گشتند.

این موضوع را پیامبر از گفت و گوی آنها دانست. وقتی که به هم رسیدند، نجوا کردند:

- پیدا نشد؟

- نه؛ نه.

- حیوان چموش.

- باید دورتر برویم.

یکی که مسن تر از بقیه به نظر می رسید، گفت:

- خسته شده ایم.

مردی که دورتر ایستاده بود، و چشمهایش در تاریکی می درخشید، بر تخته سنگی نشست و گفت:

- من تشنه ام.

رسول خدا آنها را می دید و صدایشان را می شنید. اما آنها حضور هیچ کس دیگری را در اطراف خودشان احساس نمی کردند.

یکی از همان چند مرد، موهای کوتاه و در هم شکسته اش را میان پنجه ها مالید. دستها را دور کمر حلقه زد و دَمِ سینه را به فشاری بیرون داد و با نهیب، به یکی دیگر گفت:

- آبی بیاور تا گلو تازه کنیم.

دوستش به سوی خیمه ای که همان نزدیکی بود، رفت و ظرف آبی را آورد و جلوی او گرفت.




مرد جرعه ای نوشید و با پشت دست، لبها و موی پشت لبها را پاک کرد و ظرف را که با یک دست نگه داشته بود، به رفیق کناری داد.

مرد سوم، همان بود که آب آورده بود و وقتی ظرف خالی آب را به دستش دادند، دوباره به خیمه رفت. این بار، ظرف را برای خودش پر کرد و یک نفس و تا آخر، آب را به کام تشنه اش ریخت. بعد هم ظرف را دوباره پر از آب کرد و خسته و خمیده، از خیمه بیرون آمد.

دوستانش آب نمی خواستند و در حال رفتن بودند:

- برویم.

گفت:

- آمدم.

و ظرف را کنار خیمه و بر زمین گذاشت و روی آن را پوشاند.

آب؛ این ماده ای که نقش حیاتی و زندگی بخش آن در صحراهای حجاز بیش از هر جای دیگری نمودار بود، باید محفوظ می ماند و اعراب یاد گرفته بودند تا با پوشاندن ظرف، آب داخل آن را حفظ و مراقبت کنند ...

پیامبر بر زانو نشست و ظرف را برداشت. ابتدا، جرعه ای آب نوشید و بعد هم هر چه در ظرف باقی مانده بود، به زمین ریخت. در آخر هم، روی ظرف را پوشانید...

 

ادامه در قسمت چهاردهم ...



    آرشیو


    جستجو در سایت



    آمار زنده سایت

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :