تبلیغات
اعجاز حقیقی خداوند - داستان معراج - قسمت هشتم
    خوراک | RSS
 خوراک وب

    فهرست | MENU

    پیوندهای ما

    ابر برچسب ها

.:: به پایگاه اینترنتی اعجاز حقیقی خداوند خوش آمدید ::.

امروز: 




     داستان معراج - قسمت هشتم
جمعه 12 اسفند 1390  بسم الله الرحمن الرحیم  دسته بندی : داستانها  نظر دهید!

نظر به گذشتگان:

در این سفر آسمانی، مناظری مختلف و گوناگون در مقابل نگاه پیامبر ظاهر می شد؛ مناظری که رسول خدا را به هراس و اندوه دچار می ساخت و مناظر دیگری که سرور و شادمانی را در قلب او پدیدار می کرد.

یکی از مناظری که باعث ناراحتی و اندوه رسول خدا گردید، برخورد او با گروهی از مردم بود که به طرز دردناکی شکنجه می دیدند: جمعیتی که لبهایشان را با قیچی های آتشین می بریدند؛ اما بلافاصله گوشت و پوست سالم به جای آن می رویید و دوباره، کار قیچی کردن و روییدن گوشت و پوست، تکرار می شد.



 
 

رسول خدا از جبرئیل پرسید:

- اینها را چرا شکنجه می کنند؟

جبرئیل گفت:

- این مردم، خطیب و سخنگویانی هستند که به مردم حرفی می زنند و خودشان عمل نمی کنند.

این نوع مجازات و شکنجه، تمثیلی برزخی از نتایج اعمال انسانها در تمام زمانها بود و عذاب آماده شده برای خطاکاران از امت مسلمان را مجسم می ساخت.

رسول خدا که بیش از هر انسان دیگری، بر امت خویش دلسوزی داشت، وقتی این نوع عذابها را که در انتظار گناهکاران امتش بود، مشاهده می کرد، اندوه و غصه اش چند برابر افزوده می شد.

در سفر معراج، رسول خدا صحنه هایی زیبا و دوست داشتنی هم دیده است.

در جایی از آسمان، ناگهان بویی خوش به مشام پیامبر رسید که روح افزا و دلنشین بود. او پرسید:

- این بوی خوش، از کیست؟

جبرئیل گفت:

- بوی آرایشگر خانواده ی فرعون است.

آرایشگر خانواده ی فرعون، زنی از نسل خدا پرستان.




رسول خدا او را به یاد آورد و داستان فداکاری و حقگویی آن زن آرایشگر، از برابر نگاه ذهنش گذشت:

آن روز، آرایشگر در کاخ فرعون بود و مشغول شانه زدن به گیسوان دختر فرعون، که ناگهان لرزشی در اندام خویش احساس کرد و دستش لرزید. انگشتان هنرمندش که لا به لای موی بلند دختر فرعون پیچ و تاب می خورد و هر تار اضافه ای را به دم قیچی و تیغ می سپرد، بی حس شد و قیچی از دستش به زمین افتاد:

- بسم الله

این کلام آرایشگر بود که به هنگام برداشتن قیچی از زمین، بر زبان آورد.

دختر فرعون با شنیدن کلام آرایشگر، فکر تلخ و گزنده ای از ذهنش گذشت. اما بلافاصله برای اینکه آن فکر را از سرش بیرون کند، به آرامی در گوش آرایشگر گفت:

- آیا مقصود تو، پدر من بود؟

آرایشگر گفت:

- مقصودم، پروردگار خودم بود؛ او که پروردگار تو و پدرت نیز می باشد.

دختر فرعون صدایش را بلندتر کرد و با تهدید در کلام گفت:

- آیا تو غیر از پدر من، پروردگار جداگانه ای داری؟

آرایشگر با خونسردی و اطمینان در کار خویش گفت:

- آری؛ پروردگارم کسی است که پدر تو را هم آفریده است.

دختر فرعون که از شدت خشم رنگ باخته بود، با صدایی بریده و لرزه دار، گفت:

- به پدرم می گویم.

آرایشگر با قاطعیت جواب داد:

- بگو.

دختر فرعون که بیش از آن نمی توانست حتی یک دم هم آرام بگیرد، پیش پدر رفت و ماجرا را تعریف کرد.

فرعون، زن آرایشگر را به حضور طلبید و در حالی که با خشم و غیظ به او نگاه می کرد، گفت:

- بگو ببینم آیا تو غیر از من، خدایی داری؟

آرایشگر با همان آرامش که به دختر جواب داده بود، با پدر هم صحبت کرد:

- پروردگار من و تو، خدایی است که در آسمانهاست.

جای بحث و گفت و گوی بیش از این وجود نداشت. فرعون، با همین محاکمه ی کوتاه می دانست که چه مجازاتی را باید بر زن آرایشگر تحمیل کند. یکی از جدیدترین روشهای شکنجه که مأموران او اختراع کرده بودند، در مورد آن زن، باید اجرا می شد.

شکنجه گران فرعون، همیشه دست به کار بودند تا جدیدترین و مخوف ترین ابزار و روش شکنجه را ابداع کنند.

چرا؟

مردمی که باید خدای خویش را انکار کنند و بنده ای همچون خود را به خدایی پرستش نمایند، حتماً هم باید ترس و هراسی عظیم داشته باشند. ترس و هراس از مرگ؛ مرگی که همراه با درد و سختی باشد، بدترین مرگهاست.

این مردم، تاکنون به اطاعت از فرعون پا بر جا بوده اند و باید که فرمانبرداری آنها ادامه می یافت.

فرعون با همین اندیشه، دستور داد تا آخرین ابزار شکنجه را حاضر کنند.

شکنجه گران، مجسمه ای به شکل گاو ساخته بودند که از جنس مس بود. بر تنه ی این مجسمه دریچه ای قرار داده بودند که یک آدم می توانست از آن عبور کرده و داخل شکم گاو مسین بشود.

وقتی مجرم بیچاره ای را از راه همین دریچه به شکم گاو وارد می کردند، دریچه را می بستند و بعد هم، چندین اجاق هیزمی زیر شکم گاو قرار می دادند و هیزمها را آتش می زدند.

با گذشت چند دقیقه، فلز مس که حرارت به خود می گرفت و به شدت داغ می شد، آرام آرام بدن محکوم را می سوزاند و او را زجرکش می کرد.

این آخرین ابزار مرگ را در مقابل فرعون قرار دادند و سپس سه آتشدان نقره ای رنگ، زیر آن گذاشتند. بعد نوبت به خدمتگزاری رسید که با یک سینی بزرگ از هیزم خرد شده، آمد و سه آتشدان را پر از هیزم خشک کرد.

فرعون که در تمام این مدت به قدم زدن مشغول بود و گهگاه نیز با حرص و خشم، چنگ در موی صورتش می دوانید، نگاه به آرایشگر انداخت و گفت:

- ای بدبخت! آیا دلت به حال بچه های خودت نمی سوزد؟

زن با شجاعتی همچون مردان مجاهد، پاسخ داد:

- فقط در برابر پروردگارم، هراس و بیم دارم و بچه هایم را نیز به پروردگار یکتا می سپرم.

فرعون که فکر می کرد نقطه ضعف زن آرایشگر، بچه های او هستند و از سوی دیگر می پنداشت که زن با مشاهده ی گاو مسین و سرنوشت رعب آوری که در انتظار اوست، تغییر عقیده خواهد داد، وقتی پاسخ دندان شکن او را شنید، صدایی نعره گونه از خودش بیرون داد:

- بچه هایش را بیاورید.

یکی از خدمتگزاران با عجله جواب داد:

- اطاعت می شود قربان!

فرعون با همان خشم فریاد کشید:

- خیلی زود؛ عجله کنید.

وقتی بچه های آرایشگر را حاضر ساختند، فرعون دستور داد تا ابتدا بچه ها و سپس خود آن زن را در داخل شکم گاو قرار دهند.

زن آرایشگر با شنیدن فرمان فرعون گفت:

- حاجتی به تو دارم.

فرعون پرسید:

- حاجتت چیست؟

زن گفت:

- وقتی کار سوزاندن ما تمام شد، دستور بده تا استخوانهای ما را دفن کنند.

فرعون گفت:

- این کار را می کنم؛ زیرا تو به گردن ما حق داری.

وقتی نوبت به طفل شیرخواره ی آن زن رسید، مادر فریادی کشید و ناله زد.

طفل نوزاد که قدرت سخن گفتن نداشت، به اذن پروردگار زبان گشود و گفت:

- مادر! دل قوی دار که تو بر حق هستی.

زندگی توحیدی آن خانواده، با سرعت یک پلک بر هم نهادن، از اندیشه پیامبر گذشت. هر چند که آرایشگر و فرزندانش با آغوش باز، مجازات سختی را پذیرفتند؛ اما اکنون جایگاه شایسته و مقامی سزاوار، نزد پروردگار یافته بودند.

از سوی دیگر، با این سفر عجیب و بی سابقه ی پیامبر خدا، در آسمانها نیز غوغایی بر پا شده بود.



ادامه دارد...



    آرشیو


    جستجو در سایت



    آمار زنده سایت

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :