تبلیغات
اعجاز حقیقی خداوند - داستان معراج - قسمت هفتم
    خوراک | RSS
 خوراک وب

    فهرست | MENU

    پیوندهای ما

    ابر برچسب ها

.:: به پایگاه اینترنتی اعجاز حقیقی خداوند خوش آمدید ::.

امروز: 




     داستان معراج - قسمت هفتم
پنجشنبه 11 اسفند 1390  بسم الله الرحمن الرحیم  دسته بندی : داستانها  نظر دهید!

دیدار با پیامبران

 زمان صعود به آسمان دوم فرا رسید.

پیامبر (ص) در آسمان دوم، به دو مرد برخورد کرد که قیافه ای شبیه همدیگر داشتند.

جبرئیل به رسول خدا گفت:

- اینها یحیی (ع) و عیسی (ع) هستند.

عیسی، او که خداوند بزرگ اراده کرد تا در این جهان خاکی نمیرد و زنده به نزد خویش فراخواندش و درباره اش گفت: «درود بر او؛ روزی که از مریم زاده شد و روزی که روح او به نزد پروردگار رود و روزی که دیگر بار زنده از خاک برخیزد.»

آن دیگری؛ یحیی، عطیه ای که پروردگار به زکرّیای پیامبر عرضه داشت.



زکرّیا، نود سال عمر کرده بود و هنوز هم آرزوی فرزند داشت. اما اراده ی خدا بر این بود که او فرزندی نداشته باشد.

مریم که مادر عیسی (ع) بود و توسط زکرّیا مراقبت و پرستاری می شد، بی آنکه ازدواج کند، صاحب نوزادی –عیسی (ع)- شد و همین اعجاز وقتی به چشم زکرّیا خورد، حسرت او را در داشتن یک فرزند، ده چندان کرد و از دلش گذشت که خداوند را بخواند و از او بخواهد تا فرزندی به او و همسرش عطا کند.

و پروردگار مهربان به زکرّیا مژده داد: «بشارت به تو می دهیم به پسری که نامش یحیی است ....».

رسول خدا به آنها سلام کرد.

یحیی و عیسی نیز، بر پیامبر سلام کردند و برایش مغفرت طلب نمودند.

رسول خدا هم برای آنها مغفرت طلبید و از آنها گذشت.

در آسمان سوم، پیامبر به مردی برخورد کرد که چهره اش فوق العاده زیبا و جذاب بود. چهره ی او در میان چهره ی افراد دیگری که پیامبر دیده بود، حالت ماه شب چهارده را با ستارگانی آسمانی داشت.

پیامبر از جبرئیل پرسید:

- او کیست؟

جبرئیل گفت:

- برادرت، یوسف (ع) است.

باز هم میان پیامبر (ص) و یوسف (ع)، سلام و طلب استغفار بر یکدیگر انجام گرفت.

سپس فرشتگانی که در حال عبادت پروردگار بودند، برابر نگاه پیامبر ظاهر شدند. این فرشتگان، هر کدام با صداهای مختلف، خداوند را تسبیح می کردند.

رسول خدا در آسمان دوم نیز، به دسته ای از فرشتگان برخورده بود که همچون این گروه به ستایش آفریدگار مشغول بودند و هر دو گروه از این فرشتگان، محمد و امت او را به خیر و رستگاری بشارت داده بودند.

در آسمان چهارم، رسول خدا با ادریس (ع) ملاقات کرد.

ادریس (ع)؛ او که فرمان خداوند را برای فرمانروای ظالم سرزمینش برد و وعده ی ذلّت و هلاکت را به او رسانید. اما فرمانروای ظالم تصمیم به قتل او گرفت و خداوند برای حفظ جان پیامبرش، فرمان داد تا او شهر را ترک کرده و به غاری در بیابان پناه ببرد.

بیست سال گذشت و ادریس دور از دیگران و بیرون از شهر به عبادت و راز و نیاز با پروردگار مشغول بود. در این زمان، فرمانروای ظالم هلاک گردیده و خشکسالی بر شهر دامن انداخته بود.

پس از این مدت طولانی، خداوند به ادریس فرمان داد: «حالا به شهر خویش بازگرد و از ما طلب باران کن؛ زیرا مردم شهر دست نیاز به سوی ما گشوده اند ...»

ادریس با دریافت این فرمان، از غار بیرون آمد و به شهر خویش بازگشت، و بارانِ رحمت الهی بر آن مردم و زمین خشکیده ی آنان فرو بارید.

رسول خدا و ادریس بر هم سلام کرده و برای یکدیگر مغفرت طلبیدند.

در این آسمان نیز، انبوه فرشتگان همچون دیگرانی که پیامبر قبلاً دیده بود، به عبادت خداوند مشغول بودند.



در آسمان پنجم، پیرمردی سالخورده که چشمانی درشت و نافذ داشت، به استقبال پیامبر آمد. در اطراف پیرمرد، عده ی زیادی از پیروانش ایستاده بودند؛ به گونه ای که پیامبر از کثرت آنها خوشش آمد و از جبرئیل پرسید:

- این پیرمرد کیست؟

جبرئیل گفت:

- او پیامبری است که امتش دوستش داشتند. او، هارون پسر عمران است.

وقتی موسی (ع) از خداوند درخواست کرد تا برادرش –هارون- را وصی و جانشین و پشتیبان او قرار دهد، خداوند دعای موسی را اجابت کرد و هارون را وزیر و پشتیبان او قرار داد.

آنچه میان رسول خدا (ص) و پیامبران تا آن زمان گذشته بود، میان رسول خدا و هارون نیز گذشت.

و باز هم فرشتگان بی شماری که در این آسمان به خشوع و عبادت پروردگار مشغول بودند، از برابر نگاه پیامبر (ص) گذشتند.

در آسمان ششم، مردی بلند قامت و گندمگون به استقبال پیامبر آمد. او با صدایی آرام می گفت:

- بنی اسرائیل گمان کردند که من عزیزترین و محترم ترین انسان نزد پروردگار هستم؛ اما این مرد- اشاره به پیامبر (ص)- نزد خداوند از من گرامی تر است.

رسول خدا از جبرئیل پرسید:

- او کیست؟

جبرئیل جواب داد:

- او، برادرت موسی بن عمران است.

باز هم سلام و طلب استغفار میان پیامبر و موسی (ع) انجام گرفت و بعد از آن، دوباره گروه کثیری از فرشتگان الهی دیده شدند که در حال عبادت و خشوع برای پروردگار بودند.

در همین آسمان، مردی بر کرسی نشسته بود و موی سر و ریش او جوگندمی می نمود.



پیامبر با دیدن او از جبرئیل پرسید:

- او کیست؟

جبرئیل پاسخ داد:

- او، پدر تو ابراهیم (ع) است.

ابراهیم؛ او که دوست خدا لقب گرفت و تبردار تاریخ بود و بت شکنی کرد و مرد بزرگ توحیدی گشت او که در راه وفاداری به پروردگار و اطاعت از امر او، فرزند نوجوان خویش را به قربانگاه برد و کارد تیز بر گلویش نهاد.

او که به تعمیر و بازسازی خانه ی کعبه مأمور شد و جایگاه و مقامی ویژه در مسجدالحرام یافت.

پیامبر خدا در این هنگام، آیه ای از قرآن را تلاوت کرد: «نزدیکترین مردم به ابراهیم، کسانی هستند که از او پیروی کنند، و این پیامبر و امت او که اهل ایمان هستند و خداوند، دوستدار مؤمنان است.»

محمد (ص) و ابراهیم (ع) بر همدیگر سلام کردند و بعد از تهنیت گویی به هم؛ برای یکدیگر طلب استغفار کردند.

در این آسمان نیز، انبوهی از فرشتگان الهی به عبادت مشغول بودند که با دیدار رسول خدا، او و امتش را به خیر و سعادت، بشارت دادند.



ادامه دارد...



    آرشیو


    جستجو در سایت



    آمار زنده سایت

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :